تبليغاتX
کاش می شد اشک را تهدید کرد...

کاش می شد اشک را تهدید کرد...

تو

 یه وقتایی هست که اونقدر داغ میشم که قلبم میخواد بترکه...

یه وقتایی هست که اونقدر ناراحتم که دلم میخواد داااد بزنم...

یه وقتایی هست که اونقدر گیج میشم که نمیدونم باید چیکار کنم....

یه وقتایی هست که ضربان قلبم مثل زلزله nریشتری تنم رو تکون میده...

نمیدونم چی میخوام....نمیدونم برنامه ام چیه....نمیدونم چه مرگمه...ناراحتم,عصبانی ام,تنم میلرزه,میترسم,............

فکر کنم ! این موقع ها:

دلم تو رو میخواد.

بهت احتیاج دارم

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1389ساعت 1:53 PM  توسط کاملیا  | 

باز باران بی طراوت

باز باران  بی طراوت

کو ترانه

کو طراوت

سوگواریسن رمگ غصه

خیسی غم

یاد می ارم که غصه،قصه را می کرد کابوس

بوسه میزد بر دو چشمم گریه با لب های خیسش

می دویدم می دودم  

توی جنگل های پوچی

هر چه دیدم غم فزا بودفغصه ها و گریه ها بود

بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا

نیست باران نیست باران

گریه ی پروردگار است

اشک میریزد برایم

می پریدم از سر غم

می دویدم مثل مجنون، با دو پایی مانده بر ره

از کنار برکه خون

باز باران بی کبوتر...

+ نوشته شده در  دوم تیر 1389ساعت 0:39 AM  توسط کاملیا  | 

falling slowly

I don't know you
But I want you
All the more for that
Words fall through me
And always fool me
And I can't react
And games that never amount
To more than they're meant
Will play themselves out

Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You'll make it now

Falling slowly, eyes that know me
And I can't go back
Moods that take me and erase me
And I'm painted black
You have suffered enough
And warred with yourself
It's time that you won

Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you had a choice
You've made it now
Falling slowly sing your melody
I'll sing along

+ نوشته شده در  دوم تیر 1389ساعت 0:35 AM  توسط کاملیا  | 

زمان

روزها دنبال هم می دون و ثانیه ها هم دیگرو می بلعن
اما اونیکه داره پیر میشه زمان نیست ، ما آدماییم که هر
روزو شب می کنیم و هر شب و روز ،  بدون این که
بفهمیم چیو داریم از دست میدیم و توی این همه از
دست دادنا چی به دست میاریم ؟!!!
یه روزی میاد که چشمامونو باز می کنیم و می بینیم
ای دل غافل کفه ترازوی عمر ما هم سنگین شد و ما
موندیم و یه کوله بار حسرت ، حسرت همون وقتایی که
می گفتیم :
ولش کن بابا حالا وقت زیاده ...
+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1389ساعت 7:9 PM  توسط کاملیا  | 

...

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم

چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم

که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار می شوی

و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم .

+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1389ساعت 7:5 PM  توسط کاملیا  | 

مکافات عمل

یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!

لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!

در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...

قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!

جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...

لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!

سنگها بر روی هم هموار گشت ...

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:48 PM  توسط کاملیا  | 

مسافر من..

ای مسافر !  ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم..
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را...
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...    آرام تر بگذر...
وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که می بینی  ...!!! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ... !
من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت...

+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1389ساعت 9:29 PM  توسط کاملیا  | 

خروج ممنوع!

دیروز سر همین کوچه ایستاده بودم

نگاه کردم

خیالم راحت شد

«ورود ممنوع» نبود

آنقدر ذوق کردم

که توجه نکردم

به آن دو تابلوی به ظاهر بی خطر

که به طرز احمقانه و خطرناکی کنار هم بودند

«یک طرفه»

«بن بست»!

و اکنون ایستاده ام

اینجا

در انتهای این کوچه احمق!!

در انتهای این «خروج ممنوع!»

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1389ساعت 8:39 PM  توسط کاملیا  | 

قهر یا مرگ؟

_ می دونی ، حس می کنم باهام قهر کردی . جوابمو نمیدی
_ سه روزه باهام یه کلمه هم حرف نزدی
_ خودت شروع کردی . الکی گیر می دی
_ با تو ام . خیره نگاه نکن ، از نگاهت می ترسم
زنگ در به صدا در اومد ، مرد رفت و در رو باز و پیتزاها رو گرفت .
_ بیا برات همون پیتزا شف ای رو گرفتم که دوست داشتی . بیا با هم ناهار بخوریم
_ راستی بابات زنگ زد ، نگرانت شده بود . گفتم دستت بنده نمی تونی جواب بدی
_ زیادی نگرانه ، به هر حال ما نامزد هستیم . به زودی ماله هم میشیم . اصلا ماله هم هستیم
_ قهر نکن دیگه ، بیا . بیا پیتزا داره سرد میشه
_ مگه قرار نبود تا همیشه عاشق هم باشیم ؟ به خاطر یه دعوای ساده که نباید عشقمون رو زیره پا بذاریم
_ بازم خودت رو لوس کردی ؟ باید منت بکشم ؟
مرد به سمت دختر رفت ، دستش رو گرفت و کشید تا بیاره سره میز
دست جنازه کنده شد …
+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 6:27 PM  توسط کاملیا  | 

و دقيانوسي كه منم...



دلم، برخاستني به ناگاه مي خواهد و گريختني گرامي از سرِ فرياد. دلم غاري مي خواهد و خوابي سيصد ساله و ياراني جوانمرد.مي خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كي برمي آيد و كي فرو مي شود...

و ندانم كه كدامين قرن از پي كدام قرن مي گذرد.
و كاش چشم كه باز مي كردم، دقيانوسي ديگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود.
من آدمي هزار ساله ام كه هزاران بار گريخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا كه رفته ام،‌ دقيانوسي نيز با من آمده است.من خوابيده ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصد ساله به كار من نمي آيد. من كجا بگريزم از دقيانوسي كه در پيراهن من نَفَس مي كشد و با چشم هاي من به نظاره مي‌نشيند و چه بگويم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكيه زده است و آن سواران كه از پي من مي آيند، نه در راهها كه در رگهاي من مي دوند.
چه بگويم كه گريختن از اين دقيانوس، گريختن از من است و شورش بر او، شوريدن بر خودم.
نه، اي خداي خواب‌هاي معرفت و غارهاي تنهايي، من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. كه اين دقيانوس كه منم با هيچ خوابي به بيداري نخواهد رسيد.
فردا، فردا مصاف من است و دقيانوسم. بي زره و بي شمشير و بي كلاه، تن به تن و رويارو؛ زيرا كه زندگي نبرد آدمي است و دقيانوس خود.

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1388ساعت 5:31 PM  توسط کاملیا  | 

حمید و فروغ

شعر حمید مصدق به فروغ فرخزاد

*تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

" جواب فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت 

+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1388ساعت 10:54 PM  توسط کاملیا  | 

حال من بد نیست غم کم می خورم...

حال من بد نیست غم کم می خورم /کم که نه! هر روز کم کم می خورم


آب می خواهم، سرابم می دهند/ عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب/ از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بیمارم زدند /بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست/ از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد/ یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام/ تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم/ خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است/ کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم /عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم /هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست /بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست/ چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم/ طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام/ راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!/ من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن /من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش /من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است /گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش/ دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود/ قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود/ شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد/ خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان/ خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد /این همه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان/ بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام/ بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود/ قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود /تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!/ فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! /هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت/ هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست /حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم /گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت /یک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم/ خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:15 PM  توسط کاملیا  | 

ارد بزرگ

در پشت هیچ در بسته ای ننشینید  تا روزی باز شود .

 راه کار دیگری جستجو کنید  و اگر نیافتید همان در را بشکنید...

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1388ساعت 8:43 PM  توسط کاملیا  | 

آخرین حرف

هیچ کس نمی داند آخرین حرفش چیست..

پس همیشه حرف های خوب بزنیم تا آخرین حرفمان خوب باشد...

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1388ساعت 8:9 PM  توسط کاملیا  | 

دکتر شریعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم، سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1388ساعت 8:16 PM  توسط کاملیا  | 

سهراب

گفتی چشمها را باید شست ! شستم...

گفتی جور دیگر باید دید! دیدم...

گفتی زیر باران باید رفت رفتم...

ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را،هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

دیوانه باران زده

+ نوشته شده در  سی ام دی 1388ساعت 4:37 PM  توسط کاملیا  | 

چشم..

دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
+ نوشته شده در  بیستم دی 1388ساعت 7:56 PM  توسط کاملیا  | 

دکتر شریعتی

وقتی که هیچ چیز نداری

وقتی که دست هایت

ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری

حتی بی هیچ حسرتی

دیگر چه بیم انکه تو را افتاب و ماه ننوازند؟

وقتی میعادی نباشد رفتن چرا؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  هشتم دی 1388ساعت 8:16 PM  توسط کاملیا  | 

...

خورشید روزها بر دنیا می تابید و شب ها جورش را ماه می کشید. دریاها عطش زمین را فرو می نشاندند. جنگل ها عریانی زمین را می پوشاندند. آسمان هم که آبی بود. شهری بود متحد. وحدت در کثرت و کثرت در وحدت. یکپارچگی در تمامی زمینه ها. تنها مایه ی ننگ، فردی بود لال. همه مردم حرف می زندند و سخنان زیبا، زیباتر از رنگین کمان بر دامن آسمان، بر زبان می راندند ولی این نقطه ی سیاه بر دفتر سفید شهر، این آدمِ لال، اتحادشان را نقض می کرد. بارها سعی کرد حرف زدن را یاد بگیرد ولی کسی حاضر به شنیدن نبود. خواست بگوید من؛ گفتند مغرور است، سخنانش پشیزی نمی ارزد. خواست بگوید ما؛ گفتند چقدر سریع می خواهد هم رنگ ما شود، پیشاپیش معلوم است که در آینده رنگ عوض خواهد کرد. گفت: زندگی؛ گفتند تو مایه ننگ زندگی هستی، این تو هستی که یکپارچگی زندگی اِمان را بر هم زده ای. گفت: تفکر؛ گفتند فکر می کند داناتر از ماست. گفت: تعقل؛ گفتند اگر داشتی که لال نبودی. گفت: وفاداری؛ گفتند ما خود آموخته ایم که چگونه به هم وفادار باشیم، تو فکر خودت باش که کسی را نداری به تو وفادار باشد؛ چون تو لال هستی. گفت: عشق؛ گفتند هوسباز است. گفت: دوستی؛ گفتند تو دشمن ما هستی. گفت: سخن؛ گفتند هرچه ما می گوییم. لبخند زد؛ گفتند می خواهد احساساتمان را برانگیزد. غمگین شد؛ گفتند چه متظاهرِ حیله گری است. سکوت کرد؛ گفتند بازی را باخته است. پس از ثانیه ای مکث، گفت: حس پوچی؛ همه یک صدا گفتند بالاخره فهمید. همه سوت می کشیدند و هورا می گفتند. موجی از خوشحالی شهر را در برگرفته بود. جشن و پایکوبی در همه جا حرف اول را می زد. ماه در خورشید، و خورشید در ماه، در هم پیچیده بودند. مردم با اشتیاق، منتظر واقعه ای بودند. منتظر آرمان شهر، آنچه وعده داده شده بود. برگی که از درختی اُفتاد، هیچ کس نفهمید، حتی خودِ درخت. و دقیقه ای بعد؛ آدمک که خود را حلق آویز کرد، هنوز خورشید بر دنیا می تابید.

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1388ساعت 1:27 PM  توسط کاملیا  | 

کودک

کودک که بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم،اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم ...

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش رااز نگاهش ميشد خواند،اما اکنون اگرفرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد ودلخوش کرده ايم که سکوت کرده ايم.

سکوت ((پر))بهتر از فرياد ((توخالي)) نيست؟

فکر میکنیم کسی هیت که سکوت مارا بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده است.

آنقدر از گذشته ات سر افکنده ای که نمی توانی به آینده بیندیشی و انقدرصبای نفس سر کشيدي که جايي براي خدا نگذاشتي.
آنقدر در زندگي دويدي که آخر هم بدهکار شدي. چه شد که دلپاک آمدي و روي
سياه خواهي رفت،حال تويي و روزنه اميد بخشش پروردگارت.اويي که سالهاست
که فراموشش کرده اي اما باز هم تو را ميخواند.

+ نوشته شده در  ششم آذر 1388ساعت 11:15 PM  توسط کاملیا  | 

احمد شاملو

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیآویزم

بر بلند کاج کوچه بن بست

***

گر بدینسان زیست باید پاک 

من چه ناپاکم اگر نه نشانم از ایمان خود،چون کوه

یادگاری جاودانه،برتر از بی بقای خاک

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1387ساعت 7:35 PM  توسط کاملیا  | 

حرف دل

سخن تلخ است ، اما گوش مي دار
كه در گفتار من رازي نهفته ست
نه تنها بعد ازين شعري نگويند ،
كسي هم پيش ازين شعري نگفته است !
الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم بعد از ظهر " هوایی سردِ " باد هم ناله هاي غمناكي سر داده.

خيلي دلم گرفته ، مي خوام گريه کنم.                                                                                                                                                          اينقدر درد دل دارم كه نمي دونم از كجا شروع كنم .شاعري كه دوسش دارم درباره اين جمله مي گه :
درون سينه آهي سرد دارم             
رخي پژمرده ، رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم ، مستم ، چه هستم       
همي دانم دلي پر درد دارم
باز هم دست به قلم شدم و دوباره نوشتم ، از غصه ها و غم هام

غصه هايي كه هيچ وقت كسي نفهميد

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1387ساعت 6:30 PM  توسط کاملیا  | 

عشق!

باید شب و روز و با عشق بنا کرد    دردای بزرگ و با عشق دوا کرد    من زنده به عشقم عشقی که تو ساختی

 روح و که نمی شه از جسم جدا کرد دنیا اگه بذاره خودمون اگه بذاریم هم من می دونم هم تو همدیگرو دوست داریم.

 قلب من و تو هر دو یک چیزی رو کم داره دلواپسی فردا اونه که نمیذاره وقتی که نباشی آخر چه تلاشی؟ با بال شکسته تنها که بمونم آخر چه توقع از یک تن خسته؟ کم کم عادت  کنیم تا وقت مصیبت از هم نهراسیم با این همه خواستن با تجربه هامون عشقمو بشناسیم

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1387ساعت 2:28 PM  توسط کاملیا  | 

زمان!

 گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی      با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

شکيبايي و زمان‌داري... هر چيز به وقتش خواهد آمد. زندگي را نمي‌شود تعجيل کرد. زندگي طبق ِبرنامه هايي که بسياري از مردم دلشان مي‌خواهد پيش نمي‌رود. ما بايد هر چه را که در وقتش به ما مي‌دهند بپذيريم و بيشتر نخواهيم. اما زندگي ابدي است.  و ما هرگز نمي‌ميريم. ما در واقع هرگز متولد نشده‌ايم. ما فقط از مراحل ِمختلف مي‌گذريم. پاياني نيست. انسان‌ها ابعادِ بسيار دارند.
زمان در درس‌هايي است که ياد مي‌گيريم

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:56 AM  توسط کاملیا  | 

ما و شما

از بچه گی هی با خودم کلنجار میرفتم که چرا باید دیگران را “شما” خطاب بکنم آن هم با اینکه طرف یک نفر بیشتر نیست !

همچنین بعضی وقت ها که مینویسم ناخودآگاه به جای “من ” از “ما” استفاده میکنم و این برای من مسئله شده بود

تا اینکه امشب فهمیدم که داستان از چه قراره و آن هم به زبان ساده این است که ما انسان ها همیشه دونفر هستیم، یک “من” که خودمان میشناسیمش و یک “من” که دیگران میبینندش و میشناسندش. مثلا من در این وبلاگ آن چیزی هستم که شما از نوشته هایم برداشت میکنید اما منی که خودم میشناسم فراتر از درک و ادارک شماست.

شاید منی که خودم میشناسم یک من میانه رو باشد اما آن منی که از نوشته هایم برداشت میبشود منی رادیکال باشد و یا هر چیز دیگری …..

به نظر نگارنده دلیل استفاده از واژه های “شما” و “ما” بجای واژه های “تو” و “من”، درحقیقت احترام گذاشتن به هر دو من شخصیتی، خود و دیگران است. پس چه خوب است که اگر ادب داریم به من های یکدیگر احترام بگذاریم.

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1387ساعت 4:36 PM  توسط کاملیا  | 

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:35 PM  توسط کاملیا  | 

کرم ها!

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟

 من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...

من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني

 ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...

حالا دومين باره که عاشقت شدم

 اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل

تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...

از هر چي سيبه منتنفرم

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1387ساعت 6:58 PM  توسط کاملیا  | 

چکه های خاطره!

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

 می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

 به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

 نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

 تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

 حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

 و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

 لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:10 AM  توسط کاملیا  | 

تولد

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.

پشت خط مادرش بود

.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط خواستم بگويم

تولدت مبارك

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد ,

صبح سراغ مادرش رفت وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت

ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:44 PM  توسط کاملیا  | 

بازی نبودن!

بودم... نبودی... حالا می خوای باش می خوای نباش ... من نیسسسسسسسسستم!

متن پایین من متن فلسفی همون متن بالاست! فلسفه نبودن... 

بودن یا نبودن مساله این است!!! (این شروع نفرت انگیز تکراری رو دوست ندارم!)

 (شروع خودم!): یکی بود یکی نبود... آنکه بود برای که بود یا برای چه بود...!؟

و آنکه نبود، از بودِ که خسته بود که نبودش را به بودش ترجیح داد!؟ یا برتری آنکه بود بر آنکه نبود چه بود!؟ و چرا بودِ یکی، نبود دیگری را می باید!؟

 (اینها سوالایی بود که وقتی من بودم، نبودند و حال که بودی ندارم بود پیدا کردند!)

و این بودن و نیاز به بودن از کجا نشات گرفته... در حالیکه آنکه بودش مثمر ثمر است بودی از خود ندارد؟ جز آن یکی که بود، خیلی ها بودند... یکی از آنها که بود من بودم! به جز آن، خیلی ها بودند یا نبودند را نمی دانم... چرا که بود و نبودشان تابعی از بود و نبود من نبود... من بودنم از بودِ خودم بود و نه عاریه ای از بود دیگران... ولی تمام آنها که بود من از بود آنها بود، هیچکدام نبودند!

(این جمله رو هر کاری کردم نتونستم بیارم رو ورق... امیدوارم اگر بعدها کسی بر فلسفیجات من شرحی نوشت درک کند ظرافتی که بین آن بود عاریه ای و این بود وابسته چیست!)

من که بودم برای او بودم و او که هیچوقت برای من نبود، بود مرا برای بود خودش می خواست! من بود تو را برای تو می خواستم و تو نبود مرا !

(هیچوقت وقت نشد بپرسم نبود من حاصلش چیست از برای بود تو!؟ نبودن من موجبات بود توست یا خواسته تو تنها نبود من است!!!)

آنروز که بودم تصور نبودن سخت بود و امروز نبودن همان بود منست! وقتی هستی باید برای بود خودت بجنگی! ولی وقتی بودی در کار نبود، آنگاه برنده بازی تویی! چرا که وقتی تو قرار است نباشی، بودِ هیچ بود و نبودی برایت ارزشی ندارد! چرا که بود بزرگ تو در بند نبودن است و بود دیگران که تابعی از بود تو هستند

 (این بود تو مجرد از شخص است و هر کس بود خودش بود محوری اوست!)

 وقتی تو قرار است نباشی، چه بودن بی حاصلی است! !

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1387ساعت 7:6 PM  توسط کاملیا  |